|
به خوندنش می ارزه
|
هم موسم بهار دل انگیز بگذرد
هم فصل نامساعد(!) پاییز بگذرد
گر ناملایمی به تو روی آورد فرات
دل را مساز رنجه که این نیز بگذرد

مهراسپند * هئوروتات * 3749
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
عمر خیام در نوروزنامه سبب نام نهادن نوروز را چنین می داند: " چون نوبت شهریاری به کیومرث رسید و خواست که روزهای سال و ماه را نام نهد و تاریخ سازد تا مردم بدانند، نظر نمود بامداد آن روز که آفتاب به اول دقیقه حمل آمد، موبدان پارسی را جمع نمود و فرمود که تاریخ را از اینجا آغاز نمایند."
بعضی گفته اند که در این روز جمشید مردم را امر کرد که غسل کنند تا از گناهان پاک شوند و آفات سال از آنها دفع شود.
امام صادق(ع) می فرمایند:" نوروز روزی است که حق- سبحانه و تعالی- از ارواح بندگان در روز "الست بربکم" پیمان گرفت که او را به یگانگی بپرستند و برای او شریکی قرار ندهند.
نوروز روزی است که کشتی نوح بعد از طوفان به کوه جودی نشست.
در این روز حضرت رسول به اصحاب خود امر کرد که با امیرالمومنین بیعت کنند، یعنی روز غدیر مصادف با نوروز بود.
در این روز حق خلافت به امیرالمومنین بازگشت و مردم بار دیگر بعد از کشته شدن عثمان با آن حضرت بیعت کردند.
در این روز قائم آل محمد ظهور خواهد کرد و امامان دیگر نیز رجعت خواهند نمود.
هیچ نوروزی نیست که ما اهل بیت انتظار فرج نداشته باشیم، زیرا که آن روز - نوروز- از روزهای ما و از روزهای شیعیان ماست. آن روز را عجم حفظ کردند و حرمتش را رعایت نمودند و شما عربها آن را ضایع کردید."
برگرفته از "رساله نوروزیه نوشته آیت الله امامت "

* نوروز 1390 بر شما مبارک باد*
وهشتواش * پنجه سال * 3748
بیستم دی ماه سالروز شهادت بزرگمردی است که همواره با شنیدن نامش احساس غرور و افتخار می کنیم، کبیرمردی که با فراستی وصف ناپذیر اداره این مرز و بوم را عهده دار شد و در اندک زمانی ایران را از هرچه دورنگی و تزویر، پاک نمود. اما افسوس، افسوس که کوردلان تحمل بزرگ اندیشی وی را نداشتند.
امیركبیردرهنگام ازدواج با خواهر ناصرالدین شاه، 54 سال داشت و عزتالدوله 16 ساله بود. گفتهاند كه چون امیركبیر دست مادرشاه را از دولت كوتاه كرده بود، مهد علیا به خیال افتاد كه ملكزاده خانم دختر شانزده سالهاش را به امیركبیر پنجاهو چهار ساله بدهد كه با او محرم شود و از این راه هرچه بخواهد، بكند. عزتالدوله در ابتدا به ازدواج با امیر تن نمیداد اما با اصرار مادر و برادرشاه روز 22 ربیعالاول 1265 به عقد امیر درآمد و از همان زمان شیفته امیر شد به گونهای كه پس از مدتی مادرش فهمید كلیه حسابهای خانم غلط درآمد زیرا امیر بعد از این وصلت هم به هیچوجه، روش خود را تغییر نداد و كماكان به احكام و سفارشات و توصیههای خانم وقعی نمیگذاشت.
چون امیركبیر از چشم شاه افتاد و به كاشان تبعید شد و شاه به خواهر خود امر كرد كه با شوهرش به این تبعید نرود، شاهزاده خانم در مقابل چنین امری سخت ایستادگی كرده و گفت: علاوه بر اینكه این دستور برخلاف احكام دینی است با میل شخصی من هم منافات دارد و بالاخره در این سفر با دو دختری كه از او داشت همراه شد. عزتالدوله برای نجات همسرش تلاشهای بسیاری كرد. گفتهاند هنگامی كه ملكزاده خانم دریافت جان امیركبیر در خطر است از وزیر مختار روسیه درخواست كرد كه امیر را در پناه خود بگیرد. امیر با حمایت روسیه از خود مخالفت كرد و شاه هم به سبب ورود روسیه به این ماجرا كینه امیر را به دل گرفت.
باز هم گفتهاند كه چون امیركبیر راهی حمام فین شد تا به خیال خود خلعت شاهی را دوباره بر تن كند، ملكزاده خانم كه به شاه و مادرش خوشبین نبود و به سفارش او امیر مدتی به حمام نرفته بود: خود را جلوی پای شوهر انداخته میخواست او را ممانعت از رفتن حمام كند و به امیر گفت نباید اطمینان به این فریبها داشت ولی امیركبیر تبسمی نموده فهماند كه تو اشتباه میكنی.
این گونه بود كه زحمتها و مرارتهای ملكزاده خانم بر باد رفت. او كه حتی در مسیر راه تهران – كاشان چنان رفتار كرد تا مبادا سوء قصدی به جان امیر شود. با مرگ امیركبیر همان كسانی كه عزتالدوله را وادار به ازدواج با صدراعظم شهید كرده بودند قصد كردند كه او را به عقد خانواده صدراعظم جدید درآورند. این بار نیز مهدعلیا پادرمیانی كرد تا ملكزاده خانم به عقد نظامالملك پسر میرزا آقاخان نوری درآید.
عزتالدوله كه از قضا واقعا عاشق امیركبیر شده بود به ناصرالدین شاه پیام داد كه مگر من از اثاثیه سلطنتم كه هر كسی صدراعظم شود باید در خانه او زندگی كنم؟ اما باز مهدعلیا درآمد كه میخواهد با خانواده میرزاآقاخان محرم باشد. سرانجام عزتالدوله به عقد فرزند صدراعظم جدید درآمد اما به محض افتادن پدرش از صدارت او نیز ترك شوهر كرد و پس از آن دو شوهر دیگر كرد اما از خاندانش برای خاندان قاجار میراثی بسیار ماند. امیركبیر از همسر اولش (كه چندان معلوم نیست بر سر او چه آمد) پسری داشت به نام میرزا احمدخان. از خون قاجار دو دختر برای امیر ماند كه با دو پسر ناصرالدین شاه ازدواج كردند. یكی به ازدواج مظفرالدین شاه قاجار درآمد و به امخاقان معروف شد كه وقتی در روزنامههای عصر مشروطه به محمدعلی شاه ناسزا گفتند و او را حرامزاده و مادربهخطا خواندند، گروهی از منصفان تذكر دادند كه مادر این خاقان همان دختر امیركبیر است. دختر دیگر امیركبیرهم به ازدواج ظلالسلطان درآمد و به احسنهالسلطنه معروف شد.
بدین ترتیب مظفرالدین شاه و ظلالسلطان هر دو داماد امیركبیر بودند و محمدعلیشاه نواده آن صدراعظم شهید. اما ماجرا به همین جا ختم نمیشود، یكی از دخترهای امخاقان (دختر امیركبیر و همسر مظفرالدین شاه) زوجه فرمانفرما میشود كه مادر نصرالدوله و محمد ولی میرزا فرمانفرماییان شد و این گونه است كه خانواده بزرگی از قاجاریه تا فرمانفرما شكل میگیرد كه واسطه عقد آنها امیركبیر بوده است.
عشق پیشبینی ناشده ملكزاده خانم كار را به ضرر مهدعلیا تمام كرد و مهدعلیا كه میخواست سایه امیر را از سر خاندان قاجار دور كند در عمل سببساز تزریق خون امیر به این سلسله شد.
كالبد امير را ابتدا در كاشان دفن كردند. چند ماه بعد، به پايمردى همسرش عزت الدوله كالبد اميركبير را به كربلا حمل كردند و در اتاقى كه در آن به سوى صحن امام حسين(ع) باز مى شود به خاك سپردند(در دوره قاجار رسمی وجود داشته که جنازه را برای چند سال در سردابه هایی مخصوص اصطلاحاً به امانت می گذاشته اند تا رطوبت جسد گرفته شود و سپس آنرا به عتبات عالیات حمل می نموده اند که نحوه دفن امیرکبیر نیز به همین صورت بوده است.) و اين شعر حماسى پرسوز را بر سنگ گور او نقش كردند :
آه كه در جهان دون، از صدمات اين غما / عالم روز واپسين گشت عيان به عالما
خاك ملال از جهان، رفت به هفتم آسمان / رفت به گلشن جنان، وارث آصف جما
كارگشايى متقى، حارس ملك دين تقى / آنكه ز سهم او شقى، شد به سوى جهنما
بست چه بار زين سفر، روح امير نامور / شد زمدار تا مدر، ماه صفر محرما
هاتف رحمت خدا، خواند به گوش اين ندا / كز در بندگى درآ، تا كه شوى مكرما
مال وفات او ز غم، كلك سرور زد رقم / گفت كه بى زياد و كم آه امير اعظما

و اما سطوری چند در مورد باغ تاریخی فین کاشان – قتلگاه امیر بزرگ- :
باغ تاریخی فین در جنوب شهرستان کاشان و در کنار چشمه باستانی سلیمانیه قرار گرفته و دارای 23700 متر مربع مساحت است. این باغ تاریخی دارای مجموعه های زیر می باشد:
- سردر و برج و بارو
- شترگلوی صفوی- بنا شده توسط شاه عباس کبیر صفوی در سال 1000 ه .ق-
- شترگلوی قاجاری- بنا شده توسط فتحعلی شاه قاجار-
- حمام کوچک
- حمام سلطنتی- بنا شده توسط فتحعلی شاه قاجار-
- بنای خلوت کریم خانی
- اتاق شاه نشین و موزه
از جمله وقایع سیاسی و تاریخی مهم که در باغ فین کاشان رخ داده است:
- تاجگذاری شاه اسماعیل صفوی
- تاجگذاری شاه عباس دوم صفوی
- قتل امیرکبیر
اشتاد * دثوش * 3748
میل مبهم درونی صدیقی را به سوی مجسمهسازی میکشاند. او در سال ۱۳۰۱ با وسایلی ابتدایی مجسمهای گچی از نیمتنه کودکی ساخت و به کمالالملک عرضه کرد. کمالالملک با دیدن مجسمه متوجه استعداد صدیقی شد و گلخانهٔ مدرسه را تبدیل به کارگاه مجسمهسازی کرد و صدیقی ضمن تدریس نقاشی به تجربهاندوزی در زمینهٔ مجسمهسازی پرداخت و با مطالعهٔ کتابهایی که کمالالملک از اروپا با خود آورده بود تا حدودی به جنبههای نظری مجسمهسازی نیز آشنا شد.
پس از ساخت چندین مجسمهٔ گچی، صدیقی از روی عکس مجسمه ٔ" ونوس دومیلو" کار ساختن این مجسمه را شروع کرد. کمالالملک او را به همراه مجسمهٔ سنگی " ونوس دومیلو" به حضور احمدشاه برد. در این دیدار احمدشاه مقرری ماهانهای برای پیشبرد کارهای صدیقی برای وی تعیین کرد و کمالالملک نیز سرپرستی کارگاه تازه تاسیس شدهٔ مجسمهسازی مدرسه صنایع مستظرفه را به او سپرد.
در سال 1307و پس از کوچ کمالالملک به حسینآباد نیشابور، صدیقی به فرانسه رفت و چهار سال در مدرسه عالی ملی هنرهای زیبای پاریس به فراگیری و کسب تجربه در مجسمهسازی و حجاری پرداخت. او ۱۶۰ تابلو در این دوران کشید.
در سال ۱۳۱۲ به کشور بازگشت و دوباره مدرسهٔ هنرهای مستظرفه را دایر کرد. پس از مرگ کمالالملک در ۱۳۱۹ به دلایل نامعلومی این مدرسه تعطیل شد. اما بعد از مدتی مدرسه دیگری به نام مدرسهٔ هنرهای زیبا وابسته به وزارت فرهنگ تشکیل شد. صدیقی پذیرفت که در این مدرسهٔ جدید به تدریس بپردازد. این مدرسه بعد از تاسیس دانشگاه تهران با عنوان دانشکده هنرهای زیبا به کار خود ادامه داد و ریاست دپارتمان حجاری در این دانشکده به صدیقی سپرده شد.
در سال ۱۳۲۹ صدیقی به انجمن آثار ملی پیوست. چهرهنگاری از سعدی- بوعلی سینا- فردوسی و حافظ حاصل این دوران است. او در سال ۱۳۴۰ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. با سفر به ایتالیا موفق شد مجسمههای ماندگاری در ایتالیا بسازد. مجسمه نادر و همراهانش در آرامگاه نادرشاه مشهد و مجسمه فردوسی در میدان فردوسی تهران و مجسمه خیام پارک لاله تهران هم حاصل این سالها است.
در سال ۱۳۷۰ کمیسیون ملی یونسکو در ایران تصمیم گرفت از آثار صدیقی عکسبرداری کند و کتابی در این زمینه منتشر کند. این کتاب در سال ۱۳۷۳ منتشر شد. صدیقی یک سال پس از انتشار این کتاب در ۲۰ آذر ۱۳۷۴ درگذشت.
پس از مرگ وی سفارش ساخت مجسمهای از او به فرزندش فریدون صدیقی داده شد که این تندیس نیمتنه هماکنون در دانشکده هنرهای زیبا قرار دارد.
![]()
ارد * آتر * 3748
11. پوروچیستا: پوروچیستا یعنی پردانش، وی ششمین و کوچکترین فرزند زرتشت و سومین دختر او بود. در گفتار زرتشت از پوروچیستا بیش از فرزندان دیگرش سخن واندرز مانده است. یکی از مهمترین سخنان زرتشت با پوروچیستا درباره همسری با جاماسب حکیم، وزیر شاه گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان است. زرتشت به دخترش می فرماید: "پوروچیستا، جاماسب خواهان همسری با توست و تو را از من خواستگاری کرده، من او را برای همسری تو مناسب می دانم ولی تو با خرد مقدست مشورت کن ببین آیا او را شایسته همسری خود می دانی یا نه؟"
12. تهمینه: دختر زیباروی پادشاه سمنگان که همسر رستم بود و ثمره این ازدواج، سهراب بود.
13. دغدویه: مادر زرتشت که اهل ری بود. او درری با افرادی که مردم را گمراه می کردند و دین را وسیله ای برای رسیدن به امیال و خواسته های ناروای خود قرار داده بودند به مبارزه پرداخت. پدر و مادرش چون جان او را در خطر دیدند او را نزد یکی از نزدیکان خود به آذربایجان فرستادند. او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره این پیوند، زرتشت پیامبر بزرگ ایرانیان بود.
14. رام بهشت: مادر بابک و همسرساسان بود که در کنار دریاچه بختگان حکومت می کرد وبرای فرزند دیگرش به نام اردشیر، نگهبان سالاری شهر داراب را گرفت و این آغازی برای بوجود آمدن سلسله ساسانی در ایران بود.
15. رکسانا: یا روشنک دختر داریوش سوم که بنا به مقتضیات سیاسی و برای انجام حسن رابطه بین یونان و ایران، همسری اسکندر را پذیرفت.
زامیاد * اپم * 3748
به مناسبت سالمرگ فریدون مشیری - شاعر" کوچه"-
فریدون مشیری در ۳۰ شهریور ۱۳۰۵ در تهران چشم به جهان گشود. در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار شد و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد. اولين مجموعه شعرش را با نام تشنه توفان در سال ۱۳۳۴با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رساند. مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهم بسزایی در پيوند دادن شعر با موسيقي داشت. شاعر " کوچه" در ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ درگذشت.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

تیر * اپم * 3748

از تهی سرشار،
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای، اما- با که باید گفت این؟- من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری
مهدی اخوان ثالث
اورمزد * اپم * 3748
6. آریاتس: یکی از سرداران مبارز هخامنشی
7. پانته آ: یکی از زنان فداکاردر زمان کوروش، او همراه همسرش که فرمانده سپاه کوروش بود به میدان جنگ رفت. همسرش در میدان جنگ کشته شد. به درخواست پانته آ مراسم با شکوهی برای همسرش برپا شد. پانته آ پس از سخنرانی مهیجی که برای لشکریان کوروش ایراد کرد و آنان را به ادامه رزم و پیروزی تشویق نمود بر بالای آرامگاه همسرش با خنجری که همراه داشت خود را کشت.
8. پری چهر: دختر زابلشاه، همسر جمشید و مادر ثور است.
9. پرین: بانوی دانشمند ایرانی. او دختر کیقباد بود که در سال 924 یزدگردی هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی از گوشه و کنار ممالک آریایی گردآوری نمود و یکبار دیگر آن را نوشت. از او چند کتاب دیگر گزارش شده است که به احتمال زیاد در آتش سوزی های سپاه اسلام از میان رفته است.
10. پوراندخت: شاهنشاه ایران در زمان ساسانی. وی بر بیش از10 کشور آسیایی حکومت می کرد. او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست و فرمانروایی کرد.
خور * میثر * ۳۷۴۸

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری...
بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود !
" دکتر علی شریعتی"
رشن * خشتروئیریه * ۳۷۴۸
افضل الدین محمد مرقی کاشانی مشهور به " باباافضل" در اواخر قرن ششم یا قرن هفتم هجری قمری در روستای مَرَق از توابع شهرستان کاشان زاده شد. باباافضل از حکما و فیلسوفان فارسی نویس معروف است که همواره می کوشیده در رسالات خود از واژگان پارسی به جای اصطلاحات تازی استفاده کند. در بعضی تذکره ها و کتب تاریخی وی را خالو- دایی- خواجه نصیرالدین طوسی معرفی کرده اند و برخی دیگر خواجه نصیرالدین طوسی را از شاگردان باباافضل دانسته اند. از جمله آثار باباافضل می توان به جاودان نامه، انجام نامه، ترجمه رساله نفس ارسطو، ترجمه رساله تفاحه ارسطو، مجموعه اشعار شامل غزل، قصیده، قطعه، قصیده حبسیه و رباعیات اشاره کرد.
افضل الدین محمد مرقی کاشانی که بیشتر دوران زنگیش را در زادگاهش گذراند، در سال 707 هجری قمری وفات یافت و در روستای خوش آب و هوای مرق به خاک سپرده شد. آرامگاه او اینک زیارتگاه مشتاقان است.

آرامگاه حکیم همانطور که از ظاهر آن پیداست، از بناهای عهد مغول است. در بقعه ایشان همچنین مقبره یکی از سلاطین اهل زنگبار- کشور تانزانیا- قرار دارد. این پادشاه به هنگام سیاحت و جهانگردی به روستای مرق آمده و پس از ملاقات با باباافضل و پی بردن به مقامات و مدارج عالی او مجذوب و مرید وی گشته، دست از سلطنت کشیده و تا پایان عمر در خدمت آن بزرگوار زیسته است.
خواجه نصیرالدین طوسی در وصف باباافضل این چنین سروده است:
گر عرض دهند بر ملائک فضل فضلا و فضل افضل
از هر ملکی به جای تسبیح آواز آید که " افضل"، افضل
گزیده ای از رباعیات باباافضل:
گر قیصر رومی و هزارت فرس است صد بلبل و یوز و بازت اندر قفس است
غافل ز بلا مباش و ایمن منشین در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
بد اصل و گدا، خواجه چوگردد نه نکوست فرقی ننهد میانه ی دشمن و دوست
گر دایره ی کوزه ز گوهر سازی از کوزه همان برون تراود که در اوست
*
ا ی نسخه ی نامه ی الهی که تویی وی آینه ی جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هرچه درعالم هست از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی
*
با داده قناعت کن و با داد بزی در بند تکلف مرو، آزاد بزی
یک قرص جوین خوری تو بر سفره خویش بهتر ز هزار بره بر خوان کسی
*
کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی چیزی که نپرسند ز تو پیش مگوی
دادند دو گوش و یک زبانت زآغاز یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
*
گر زآنکه هزار بنده آزاد کنی ور زآنکه هزار مسجد آباد کنی
ور زآنکه هزار شب درآیی به نماز آنَت ندهد که خاطری شاد کنی
منبع: کتاب باباافضل کاشانی – اثرشیخ مرتضی قاسمی کاشانی
اردیبهشت * خشَتروئیریه * 3748